
تولد نوزاد یک چشم در ایران! نوزاد دختر 7 ماهه با یک چشم و چانه در زایشگاه بیمارستان گلدیس شاهین شهر اصفهان متولد شد.
به گزارش پایگاه خبری راک نیوز به نقل از روابط عمومی دانشگاه علوم پزشکی اصفهان، این مادر افغانی دارای 4 فرزند زنده و سالم است و بارداری پنجم وی دو قلو بوده که به دلیل عدم پیگیری مراقبتهای بارداری توسط مادر از ناهنجاری نوزاد خود بیخبر بوده است.بنابراین گزارش، قل اول که ابتدا متولد شده نوزاد پسر ظاهرا سالم بود و قل دوم نوزاد دختر ناهنجار بوده که دارای یک چشم و چانه حفره دهان بوده که در زیر چانه قرار دارد.
ادامه خبر...
یکی از سه کوهنورد گمشده در برودپیک هیمالیا قبل از سفرش نامهای تکاندهنده نوشته که امروز منتشر شد. به گزارش مشرق، سه کوهنورد ایرانی در خوشبینانه ترین برآوردها در حالی شرایط بسیار سختی را در نزدیکی قله 8047 متری برودپیک یا همان K3 سپری میکنند که ظاهراً تنها فشار هوا، سرمای استخوانسوز و شرایط جوی در وقوع چنین شرایطی نقش نداشته و آن گونه که شواهد نشان میدهد کوهنوردان ایرانی را خودمان دفن کردهایم.
در کنار وضعیت مبهم این کوهنوردان انتشار متن یک نامه بسیار تکان دهنده بود؛ متنی که شاید نشان دهد کوهنوردان ایرانی را با تنگ نظریهایمان مبنی بر اینکه این صعود به نام این جوانان ثبت نشود و عدم همراهی کافی در ارائه اطلاعات و تجربیات صعودهای پیشین و حتی شاید سنگ اندازیهایی، خودمان در هیمالیا دفن کردهایم.
پرستو ابریشمی کوهنورد زن کشورمان در وبلاگ خاک خوب با بیان اینکه، «آیدین بزرگی» یکی از سه کوهنورد صعودکننده به قله از او خواسته تا پس از صعود آنها، نامهاش را منتشر کند، متن این نامه را که نوزدهم خردادماه (روز سفر تیم از ایران به پاکستان) منتشر نموده.
آیدین بزرگی در متن این نامه، چنین آورده است:
«به نام برودپیک، به امید تغییر
من و تو یکی دهانیم، که با همه آوازش، به زیباتر سرودی خواناست.
من و تو یکی دیدگانیم، که دنیا را هر دم، در منظر خویش تازهتر میسازد.
نفرتی از هر آنچه بازمان دارد، از هر آنچه محصورمان کند، از هر آنچه واداردمان، که به دنبال بنگریم.
دستی که خطی گستاخ به باطل میکشد.
من و تو یکی شوریم، از هر شعله ای برتر، که هیچ گاه شکست را بر ما چیرگی نیست، چرا که از عشق رویینتنیم و پرستوئی که در سرپناه ما آشیان کرده است با آمد شدنی شتابناک خانه را از خدائی گمشده لبریز میکند.
شاملو
آیدین بزرگی در یکی از صعودهایش به کلکچال
این ماییم، دوباره اینجاییم. با هم هستیم ولی تنهاییم. اینجاییم نه از برای خودخواهی، نه از برای خودنمایی، اینجاییم از سر عشق، اینجاییم از سر شور، از سر غرور. اینجاییم از برای رشد، از برای اوج، از سر جنون، اینجاییم برای پایان، پایان یک آغاز، پایانی که آغازی بلند پروازانه تر را نوید دهد.
پایانی که پایان نیست، که شالوده ی آغاز است، که پشتوانه ی آغاز است، که تیر خلاصی است بر نتوانستن ها، بر خود کم بینیها، بر در حصار ماندنها، بر گرفتار تکرار شدن ها. آری تیر خلاصی است بر ماندن ها، نرفتن ها، نرسیدن ها، غروبی است برای این فرسایش ها و طلوعی است برای ریشه زدن ها، برای شکوفه دادن ها. بوی خوش تغییر است و مهر ابطال است بر راکد بودن ها.
می خواهیم مال خودمان باشد، راه خودمان باشد، مسیر خودمان باشد، طناب خودمان باشد، از نفس و عرق خودمان باشد. میخواهیم توانستن را معنی کنیم، می خواهیم تغییر را زندگی کنیم، می خواهیم خواستن را بفهمیم، خواستن را بخواهیم. میخواهیم روی آن بزرگ مردی را سفید کنیم که مویش در این راه سفید شد، که قلبش در این راه شکست، که روحش در این راه درد کشید. می خواهیم پیرمردی را شاد کنیم که بغض به گلو نشسته اش فریاد شد، و فریادش به دادگاه برده شد. میخواهیم راهی را برویم که درست است، که رو به اعتلاست. می خواهیم طعنه بشنویم، مسخره شویم، مضحکه شویم، پول هایمان را هدر بدهیم، بدویم، گریه کنیم، خطر کنیم. میخواهیم کوهنورد باشیم، میخواهیم میراث بران شایسته ای باشیم، نمی خواهیم زیر چتر زور باشیم، نمی خواهیم کور باشیم.
آری، ما اینجاییم، تا یادی از کوهنوردی اینک مرده ی کشورمان کنیم، تا کوهنوردی مان را دوباره ورق بزنیم، تا یادگاری از خودمان به جا بگذاریم، توشه ای برای کوهنوردان آینده ی کشورمان. اینجاییم تا بر تن یک کوه هشت هزار متری یادگاری خودمان را بنویسیم، نام ایران مان را حک کنیم، اینجاییم تا دوباره زنده شدن را زمزمه کنیم.
چه کسی است که بتواند جلوی عزم ما بایستد؟ عزم ما از ذره ذرهی وجود کوهنوردان ایران است. عزم ما بی پولی را نمیشناسد، عزم ما خطر را میهراساند، عزم ما نیازی به اجازهی پشت میز نشینانی ندارد که خود را رئیس و سرپرست می دانند، که خود را تافته ی جدا بافته می دانند، که خود را نخبه می پندارند، که خود را کوهنورد می دانند، که آنان اند که محتاج عزم مایند، که آنان اند که زیر چتر مایند. عزم ما نامه و گواهی و مجوز شورا نمیخواهد.
عزم ما ریشه در ذات ما دارد، ریشه در پیشکسوتان ما دارد، ریشه در عمق وجود آنانی دارد که زندگی شان را وقف کوهنوردی این کشور کرده اند. عزم ما عزم جوانی است، عزم پرواز است. عزم ما عاشق است، شکست را نمی شناسد، کارشکنی را نمی فهمد، استهزا را عار نمی داند، طعنه را ننگ نمی شمارد، عزم ما فقط آنجا را می بیند، راس آن ستیغ بلند را.
گفتم ما تنهاییم. ولی نه، ما تنها نیستیم. هزاران چشم به راه ماست، هزاران دست دعاگوی ماست. چشمان مادرم، دستان پدرم، نگاه دوستانم، همه پشتوانه ی ماست. ما تنها نیستیم، چند دهه کوهنوردی پر افتخار پشت ماست، این همه کوهنورد نو جو و نو طلب پشت ماست. پشتوانه ی ما ارز دولتی نیست، حکم قهرمانی نیست، مقام نخبگی نیست. پشتوانهی ما های و هوی نیست، جنجال نیست، مصاحبه نیست، تلویزیون نیست. پشتوانهی ما باربر بیچاره نیست، کپسول اکسیژن نیست، طناب ثابت نیست.
پشتوانه ی ما عرق جبین ماست، صدای نفس نفس زدن های ماست، بغض در گلوی ماست، اشک حلقه شده در چشم ماست. پشتوانه ی ما سکوت ماست، صبر ماست. پشتوانه ی ما تویی، تو که چند سال تلاش ما را شکست ندانستی. پشتوانه ی ما تویی، نه آن حسودی که از ضعف خودش ما را مسخره میکرد، نه آن ضعیفی که خودش جسارت پیمایش صد متر را در طناب خودش ندارد، نه آن کسی که هیمالیانوردی اش در یومارش خلاصه است، نه آن کسی که قهرمان دروغین است.
پشتوانه ی ما تویی، تو که با نگاهت، تو که با صدایت، تو که با امیدت، با امیدت به آینده ای روشن برای کوهنوردی این مملکت، ما را راهی می کنی. پشتوانه ی ما تویی که صد متر راه از مسیر اعتلا را بر هزاران متر راه از مسیر تکرار ترجیح می دهی.
می گویند نمیتوانید، می گویند کشته میشوید، میگویند شما را چه به این کارها! نخبگان ما نتوانستند، شما که اصلا نخواهید توانست. می گویند راهتان را می بندیم، پایتان را می گیریم. میگویند هیمالیا مال ماست، صعودش هم مال ماست، افتخارش هم فقط مال ماست، کیف و کوکش هم مال ماست، عشق و حالش هم مال ماست. می گویند بروید چند ماه دیگر جواب نامه تان را می دهیم، می گویند مگر بچه بازیست، مگر به این آسانی است! می گویند آنجا هییییییییییمااااااااااالیییییییییاسسسسسسسسست، توچال نیست!
می گوییم بترسید، دیر یا زود سردمداریتان به پایان می رسد، میگوییم این صعود برای شما کابوس است و این کابوس رویای ماست. می گوییم نتوانستن برای ما ننگ نیست، قله برای ما هدف نیست. می گوییم جرات نداشتن ننگ است، هراسیدن ننگ است، درجا زدن ننگ است. می گوییم آری هدف قله نیست، هدف اعتلا است، هدف تجربه کردن است، هدف دیدن است، لمس کردن است، هدف آموختن است، از شکست درس گرفتن است.
تیم اعزامی گروه آرش به پاکستان
می گوییم به شکست های ما بخندید، از ته دل، از سر کیف، نوبت ما نیز می رسد، آن زمانی که شکست های قبلی مان مانند نبردبانی ما را به بالای بالا می رساند. می گوییم اینک بخندید، خنده ی شما هرچه بلند هم باشد در آن پایین ها مانده است.
می گوییم ما از آن بالا به شما میخندیم، از آن بالا همه صدای ما را خواهند شنید، همه پیام ما را خواهند گرفت. میگوییم این پاداش ماست، این نتیجه ی صبر ماست، نتیجه ی پایمردی ماست، نتیجه ی جرات کردن ماست، نتیجه ی اشکهای ماست، نتیجه ی چند دهه کوهنوردی ماست که شما پایتان را بر گلویش گذاشتید، نمیگذارید بلند شود، نمیگذارید نفس بکشد. ولی ما از آن بالا پا بر گلوی شما خواهیم گذاشت، ما از آن بالا شما را پایین خواهیم کشید، ما از آن بالا ترانه ی زندگی را برای کوهنوردی مان خواهیم خواند، دست در دست هم، غرق شادی، غرق غرور، غرق افتخار.
نه ما تنها نیستیم، این کوه با ماست، هنوز هم در عکس هایمان کنارمان ایستاده، هنوز هم نگاهش که میکنیم صدایش را میشنویم. ما را می خواند، به مکتب خانه ی عشقش، به مدرسهی زندگی اش، مدرسه ی کوهنوردی اش. مشتاق آموختن است، آموختن جسارت، آموختن خود باوری، آموختن پیشرفت. ما را می خواند به بهشت گم شده اش، ما را می خواند با همه ی بادهای سهمگینش، با همه ی بهمن های مهیبش، با صدای خرد شدن یخهایش. با آن که بر همه ی دنیای اطرافش محیط است، با آنکه همه را از بالا می بیند، اما ما را می خواند تا محاط ما شود، ما را می خواند تا خودش را خاک پای ما کند. نه به این خاطر که ما کسی باشیم، نه به این خاطر که ما در مقابلش عددی باشیم، که خود می دانیم در دریایش مثل حبابی هستیم و در آسمانش کمتر از ذره ی کاهی.
ما را می خواند چون می داند در فضای ماتم زده و درمانده ی کوهنوردی کشورمان، فقط اوست که می تواند دست ما را بگیرد. ما را می خواند چون می داند به او پناه آورده ایم، ما را می خواند چون می داند که ما فرعیم و اصل صدها یا شاید هزاران کوهنورد جوانی هستند که باید با مرام و مکتبش تربیت شوند. ما را میخواند چون خودش بزرگ است، رو به بالاست و از سر به زیر بودن ها خسته است، ما را می خواند چون جسارت تعرض به حریمش را داشتیم، چون پیام ما پیام ما نیست، پیام کوهنوردان ایران زمین است، پیام تغییر است.
نه این ما نیستیم. تنها هم نیستیم. این شمایید. شما که این راه را ادامه خواهید داد، شما که این تفکر را زنده نگه خواهید داشت، شما که فریب تکرار را نخواهید خورد، در باتلاق عاشقان میز و صندلی فرو نخواهید رفت. این شمایید که غرور مایید، که پیشران مایید، که انگیزه ی مایید. این دستان شماست که دعا گوی ماست، که خیرخواه ماست. این شمایید که همیشه زنده خواهید ماند، که آینده متعلق به شماست، که آینده متکی به شماست. آری این شمایید، فقط کافیست بخواهید، بهترین ها را، رشدکردن ها را، بالاترین ها را، اولین ها را.»

علیرضا افتخاری در یادداشتی خطاب به محمدرضا شجریان نوشت: «بیا همایون هم باشیم.»
به گزارش راک نیوز به نقل از ایسنا دراین یاداشت نوشته شده است:
«ما آجر نیستیم که بمانیم. عمری از ما گذاشته است. باید هر کدام در نوای هم بخوانیم. ما یک جمع خانوادهایم. ما باید اسم همدیگر را صدا بزنیم. ما باید همایون هم باشیم. ما نباید ورود را از هم بپوشانیم و اجازه گذر را به یکدیگر ببندیم. ما از همدیگر میترسیم. ما در یک باغ هستیم. با افکار یک درخت پربار باید سرزنده و شاداب، از دور یکدیگر را صدا بزنیم. نزدیک هم بیاییم با محبت. چرا دستخطهامان برای هم خوانا نیست. صدا بزن مرا. نزدیکتر بیا.
چرا هوا را آنچنان برای هم سرد کردهایم که باید در دیدارهایمان با پالتوی زمستانی باشیم. نباید دیگران برای ما تصمیم بگیرند، کدام طرف برو، کدام طرف نرو.
ما همیشه در عزای همدیگر جمع میشویم آن هم با لباسهای شیک. اما حیف کسی نیست برای خودمان شعر بگوید. کسی نیست ترقهای به زمین بزند تا همه از حصاری که سرمای وجودمان را احاطه کرده، بیدار شویم.
من چرا در گذر وجود شما از کنار جدولهای دسته جمعی بگذرم، آن هم غریب و تنها. دوست دارم یکی مرا صدا بزند با اسم کوچک رضا، رضا، رضا!
خود را به من بنما. پیغامت زیباست اما خود را بنما. ما ته خط رسیدیم. یکی هفتاد و دو سال، یکی هشتاد و دو سال. حال یکی کمتر، یکی بیشتر. چیز دیگری از راه مرگ نمانده است. کمی پای گرمای هم بنشینیم. این بهترین یادگاری است که برای هم مینویسیم.
محمدرضا شجریان دوستت داریم. اما نه با پیغام. خود را در لای یادداشت وزینات نپیچ. غریبی نکن. میدانم هوا سرد است. خیلی سرد است. هوا مه آلود است. نه آفتابی، نه خورشیدی، نه آتشی.
بیا سکوت را بشکن با نوای خود.»
ادامه خبر...
| پیش تولید فیلم «دور زدن ممنوع» به کارگردانی محمد بصیری و تهیه کنندگی شهین محمدی به تازگی با اخذ پروانه ساخت آغاز شده و طبق برنامه ریزی ها تا دو هفته آینده مقابل دوربین خواهد رفت. تصویربرداری به طور کامل در تهران خواهد بود و گروه در حال حاضر مشغول انتخاب بازیگران و لوکیشن ها هستند. لیلا اوتادی اولین بازیگری است که گروه با وی به توافق رسیده اند و یکی از نقش های اصلی را برعهده خواهد داشت.\n |
بانی فیلم : ساغر محمدی نیز روز گذشته به گروه بازیگران پیوست و طی چند روز آینده لیست بازیگران این پروژه تکمیل می شود. «دور زدن ممنوع» داستان دختر بچه ای را روایت می کند که تنها و سرخورده است و خانواده اش به او اهمیت چندانی نمی دهند تا اینکه با فردی آشنا می شود. دختر از این فرد می خواهد تا او را به گروگان بگیرد تا شاید از این طریق بتواند توجه بیشتری را از سمت خانواده اش نسبت به خودش جلب کند... .
به گفته بصیری این فیلم به احتمال فراوان در جشنواره فیلم کودک سال جاری به نمایش درخواهد آمد.
بصیری در کارنامه خود ساخت فیلم های مختلفی چون «غریبه دوست داشتنی»، «همسر مزاحم»، «مسلخ عشق»، «به همین خیال باش» و... را دارد.

سایر عوامل اصلی این پروژه عبارتند از: نویسنده: محمدعلی رشیدی، مدیر تصویربرداری: مرتضی غفوری، صدابردار: بابک اردلان، سرمایه گذار: بابک اسدی، تدوین: لیدا جهانگیری، دستیار اول کارگردان و برنامه ریز: علی نوابی، دستیار دوم کارگردان: الهه شاه حسینی، جانشین تهیه: سیامک قاسمی، منشی صحنه: عاطفه هادی، مجری طرح: گنجینه فیلم ایرانیان، مدیر تدارکات: شهرام صمدی، دستیار تدارکات: احمد عاشوری، امور مالی: حمید مرادی.

| کیش و مات دختر توطئهگر در عروسی همدانشگاهی |

همدانشگاهی یک دختر و پسر جوان توطئهای چید تا آنها نتوانند با هم سرسفره عقد بنشینند .
به گزارش وطن امروز، دختر جوانی با مراجعه به یکی از دادسراهای تهران از همدانشگاهیاش که وی را در ازدواج فریب داده بود شکایت کرد.
دختر دانشجو میخواست رقیب عشقیاش را کیش و مات کند تا خودش لباس عروس بپوشد.
این دختر که از دست خواستگار مرموزش بشدت عصبانی بود به بازپرس پرونده گفت: «بابک» در دانشگاه ما درس میخواند و وی را از یک سال پیش که رشتهاش را تغییر داد و در رشته من مشغول به تحصیل شد، میشناسم. وی پسر خوبی به نظر میرسید و به من ابراز علاقه میکرد و چندین باری نیز پیشنهاد داد به خواستگاریام بیاید ولی من به خاطر اینکه میدانستم خانوادهام با ازدواج ما موافقت نمیکنند قبول نکردم. وی در ادامه افزود: با اصرارهای وی با مادرم صحبت کردم و با تلاشهایی که انجام دادم موفق شدم موافقت پدرم را برای آمدن بابک و خانوادهاش برای خواستگاری بگیرم، خیلی خوشحال بودم و پیش خودم احساس میکردم مرد رویاهایم را پیدا کردهام و بزودی با وی ازدواج خواهم کرد ولی پنجشنبه گذشته هرقدر منتظر ماندیم خبری از بابک و خانوادهاش نشد، هر قدر به موبایلش زنگ زدم و پیامک فرستادم وی جوابی نداد و این ماجرا پدرم را بشدت عصبانی کرد و وی اجازه خارج شدن مرا از خانه نداد و رفتارش با من تغییر کرد.
وی در ادامه از بازپرس خواست این جوان را به خاطر صدمات روحی و روانی که به وی وارد کرده است بازداشت کند و در پایان گفت: خانوادهام در جریان کارهای من نیستند ولی وی هفته گذشته به خاطر مشکلی که داشت 15 میلیون تومان از من قرض گرفت و آن را هنوز باز نگردانده است و با توجه به دسترسی به رمز دوم کارت بانکیام و از آنجا که کارتم در دستش است، میترسم پولهایم را سرقت کند. بر این اساس با دستور بازپرس پرونده تیمی از پلیس برای بررسی این ماجرا وارد عمل شدند و در نخستین اقدام احضاریهای برای این جوان که در مرکز شهر زندگی میکرد فرستادند ولی وی به کلانتری نرفت. شواهد نشان میداد این دانشجو قصد مراجعه ندارد بدینترتیب تیم تجسس با دستور بازپرس برای دستگیری بابک وارد عمل شد و به خانه وی رفت، ولی در بازرسی از آنجا مشخص شد این جوان چند روزی است که به خانه نرفته. در ادامه دستگیری این جوان در دستورکار تیم تجسس قرار گرفت و رفتن پلیس به پاتوقهای وی هیچ نتیجهای دربر نداشت تا اینکه پس از چند روز یکی از دانشجوهایی که با وی آشنایی داشت با مراجعه به کلانتری ادعا کرد از جای بابک باخبر است و میتواند آنان را کمک کند.
با راهنماییهای این مرد جوان، پلیس با تحتنظر قرار دادن مخفیگاه بابک در یکی از باغهای شهریار موفق شد زمانی که وی قصد تغییر مخفیگاهش را داشت وی را دستگیر کند.
بابک که فکر نمیکرد پلیس بتواند ردپای وی را در این باغ پیدا کند در بازجوییها و با ادعای بیگناهی به آنان گفت: من خلافی نکردهام که دستگیر شوم، من قصد ازدواج با «پرستو» را نداشتم و به خاطر مشکلات روحی و روانیام چند روزی را در این باغ بودم تا به آرامش برسم و جواب تلفن کسی را هم نمیدادم. وی هنگامیکه با رسید پولی که پرستو به حسابش واریز کرده بود روبهرو شد لب به اعتراف گشود و گفت: من نمیخواستم از دختر مورد علاقهام دزدی یا کلاهبرداری کنم ولی چارهای جز جدایی از پرستو نداشتم. وی در ادامه افزود: من این دختر را خیلی دوست دارم و چندینبار خواسته بودم به خواستگاریاش بروم و به هر حال با اصرارهای من و پرستو موفق شدیم رضایت پدرش را بگیریم ولی روز پیش از خواستگاری بهطور تصادفی با یک رمال روبهرو شدم و وی با حرفهایش مرا به سوی خود جذب کرد و با خواندن وردهای عجیب و غریبی گفت که قرار است با دختری ازدواج کنم که وی روزی قاتل خانوادهام خواهد شد، خیلی ترسیدم و نشانههایی که میداد همگی درست بودند، وی برای پیشبینیهایش پولی از من گرفت. وی در تشریح اقداماتش گفت: چند ساعتی به حرفهای مرد رمال فکر میکردم حتی یک لحظه هم حرفهایش و اتفاقاتی که قرار بود در آینده بیفتد مرا راحت نمیگذاشت، روز بعد زنگ زدم و در جایی قرار گذاشتیم و از وی خواستم راهنماییهای بیشتری کند، مرد رمال نیز با خواندن وردهای جدید و روشن کردن چند شمع اسم دختر مورد علاقهام را گفت و ادعا کرد یک سال پس از ازدواج وی با مادرم درگیر خواهد شد و در انتقامی سخت وی و پدرم را با ضربات چاقو به قتل خواهد رساند، پس باید ارتباطهایم را با وی قطع کنم تا از شرش نجات پیدا کنم، من نیز از روی ناچاری و ترسی که پیدا کرده بودم به اینجا آمدم.
با ادعاهای این جوان دانشجو تیم تجسس برای روشن شدن ماجرا مرد رمال را دستگیر کرد و تحت بازجویی قرار داد که وی در ادعاهای عجیبی به ماموران گفت: من دورهگرد هستم و هر بار چیزی در کوچه و خیابان میفروشم؛ یکبار تابلوهای کوچک نقاشی میآورم، بار دیگر شمع و...! چند هفته پیش دختر جوانی در یکی از خیابانهای شمال تهران اصرار کرد و پیشنهاد عجیبی به من داد و گفت اگر در نقشهاش شرکت کنم یک میلیون تومان به من میدهد و شماره موبایلش را به من داد، ابتدا قبول نکردم ولی بهخاطر گرفتاریهایم قبول کردم و روز بعد زنگ زدم. این دختر ادعا میکرد دختر دیگری با وارد شدن به زندگیاش، شوهرش را به سوی خود جذب کرده و وی با نقشهای که دارد میخواهد مرد مورد علاقهاش را از آن دختر جوان دور کند و خواست من در نقش یک رمال باشم و وی با اطلاعاتی که از پیش به من داده است مرد جوان را بترسانم تا از آن دختر دور شود، من نیز با این نقشه موفق به انجام آن شدم و یک میلیون تومان را گرفتم.
با ادعاهای عجیب مرد دورهگرد و راهنماییهای وی، پلیس موفق به شناسایی خانه دختر جوان به نام «سمانه» شد و وی را تحت بازجویی گرفت که سمانه پس از روبهرو شدن با مرد اجیر شده ادعا کرد وی را نمیشناسد و کسی را نیز برای اجرای این نقشه احمقانه اجیر نکرده است!
در ادامه ماموران با دعوت از دختر جوانی که از بابک شکایت کرده بود مواجهه حضوری ترتیب دادند که وی پس از روبهرو شدن با سمانه گفت که این دختر را میشناسد و وی همکلاسیاش است و همیشه مخالف ازدواج با بابک بوده است. با توجه به مدارک و شواهد به دست آمده سمانه که دیگر چارهای جز بیان حقیقت نداشت به پلیس گفت: من علاقه زیادی به بابک داشتم ولی وی هیچ اعتنایی به من نمیکرد و همه فکرش پرستو بود، هنگامی که متوجه شدم وی میخواهد به خواستگاری پرستو برود برای به هم زدن خواستگاری نقشهای طراحی کردم و خواستم با اجرای آن بابک را از پرستو جدا کنم و پس از مدتی خودم را به وی نزدیک کنم و نظرش را به خودم جلب کنم.
وی در ادامه افزود: من همیشه به رابطه عاشقانه بابک و پرستو حسادت میکردم و نمیتوانستم ببینم آنها اینقدر به هم نزدیک هستند و از روی ناراحتی و حسادت دست به این کار زدم. بنابر این گزارش، با توجه به ادعاهای این دختر شیاد و بدهی 15 میلیونی بابک به پرستو، پلیس در حال بررسی موشکافانه این پرونده است.
ادامه خبر...

| چند خانم ژاپنی که برای تشویق ملی پوشان به سالن آمده بودند کاغذی به دست داشتند که روی آن به انگلیسی نوشته بود: «سعید معروف». |
راک نیوز : آنها طرفدار این بازیکن تیم ملی کشورمان بودند و با دیدن دوربینهای ایرانی علاقه خود را اینگونه نشان دادند. جالب اینجاست که از بازی تیمهای ایران و پورتوریکو استقبال خوبی به عمل نیامد.
جام
ادامه خبر...

رئیس مرکز تحقیقات اپتیک و لنز ایران به دنبال شیوع نوعی بیماری ویروسی خطرناک چشمی در تهران و شهرستانها هشدار داد: از آنجا که مراقبتهای بهداشتی تا حد زیادی می تواند از ابتلا به این ویروس جلوگیری کند، ضروری است، هموطنان مراقبتهای بهداشتی را در این زمینه به شدت افزایش دهند.
دکتر پرویز زرین بخش با اعلام این خبر گفت: بیماری ویروسی چشمی احتمالا از نوع "آدنو ویروس" است که در تهران و شهرستانها فراگیر شده تا جایی که در برخی خانواده ها، تمامی اعضای خانواده به آن دچار شده اند.
وی با اشاره به اینکه این ویروس باعث قرمزی شدید ملتحمه چشم (غشا مخاطی نازک و شفافی که سطح داخلی پلکها و جلوی کره ی چشم را می پوشاند) می شود و حالتی شبیه زنبور زدگی دارد، اظهار داشت: ورم زیاد، دردناک شدن پلک ها همراه با خروج چرک و ترشح، خونریزی زیر ملتحمه و در برخی موارد، کنده شدن لایه سطحی قرنیه (اپی تلیوم) از عوارض این بیماری است.
زرین بخش در ادامه یادآور شد: ضروری است، همه افراد به ویژه کودکان و کسانی که از لنز چشمی استفاده می کنند و نیز کسانی که تازه عمل چشمی انجام داده اند، توصیه های بهداشتی را در مورد شست و شوی مداوم دست ها و صورت با صابون مایع و پلکها با شامپوی بچه رقیق شده انجام دهند.
وی گفت: همچنین ضروری است، پس از تماس با وسایل عمومی مانند دستگیره های درب های عمومی، پول و اسکناس از ژل های استریل کننده استفاده شود.
زرین بخش وی به خانواده هایی که یکی از اعضای آنان به این ویروس مبتلا شده است، نیز توصیه کرد، لازم است، کلیه وسایل شخصی فرد مبتلا از دیگران جدا شده، جوشانده و رعایت بهداشت در مورد این افراد به شدت انجام شود.
به گفته وی، در صورت ابتلای فرد به این بیماری 3 تا 4 هفته طول می کشد تا بیمار بهبود یابد و در برخی افراد که بیماری شدت بیشتری دارد، قرنیه فرد نیز درگیر شده که برای کاهش درد و بهبود سریع تر از لنزهای پانسمانی استفاده می شود.
زرین بخش به چشم پزشکان نیز توصیه کرد که در مواجهه با این بیماری، کلیه وسایل و دستگاه هایی را که با این بیماران در تماس است از قبیل دستگیره های در، اسلیت لمپ ( دستگاهی که چشم پزشک چشم بیمار را از پشت آن معاینه می کند ) و دیگر دستگاه های چشم پزشکی را با مواد گندزدا استریل کنند.
رئیس مرکز تحقیقات اپتیک و لنز ایران گفت: به نظر می رسد، این ویروس از دیگر کشورها وارد ایران شده باشد که رعایت بهداشت فردی تا حد زیادی می تواند، مانعی در جهت شیوع آن باشد.

این ماجرا تقریبا دو سال پیش در یکی از کلان شهرهای ایران-به جز تهران- اتفاق افتاد. داستان از مصدومیت یک فوتبالیست تیم شهرستان آغاز شد.
تماشاگر، این فوتبالیست جوان که در میان هم تیمی هایش به "زرنگ بودن" معروف بود این بار حسابی گرفتار یک آدم زرنگ تر از خودش شد به نحوی که ممکن بود زندگی حرفه ای اش رو به پایان رود.
روایت کننده این ماجرا یکی از هم تیمی های این فوتبالیست است که از قضا او هم مصدوم بوده و یک روز عصر زمستانی به اتفاق همدیگر به مطب یکی از دکترهای ارتوپد معروف شهر می روند.
در آنجا بود که این فوتبالیست مثلا زرنگ گرفتار زنی می شود که برایش دام بزرگی پهن کرده بود.
(م-ر)آن روز عصر پس از معاینه پایش به وسیله پزشک با آن زن که حدود ۲۰ سالی از خودش بزرگتر بود آشنا شد و قرار آشنایی گذاشته شد.
شیوه این زن برای جذب فوتبالیست داستان ما این بود که با حرفهای دروغین از ثروت نداشته اش، به اصطلاح مخ فوتبالیست را می زند.
فوتبالیست جوان هم با خود می گوید هم فال است هم تماشا. این دوران نسبتا طولانی مصدومیت را با این زن پولدار می گذرانم و البته پولی هم به چنگ می زنم. غافل از اینکه نمی دانسته چه اتفاق شومی در انتظارش است.
به هر حال پس از چند باردیدار در رستوران(ق) در مرکز شهر، زن داستان ما از فوتبالیست دعوت می کند تا به آپارتمانش برود.
این زن در توجیه کوچک بودن آپارتمانش(با توجه به ادعای ثروتمند بودن) به فوتبالیست می گوید چون من از شب می ترسم و تنهاهم زندگی می کنم این آپارتمان را خریده ام و...
خلاصه داستان این فوتبالیست جوان، این می شود که زن کلاهبردار از هرآنچه در آن شب روی می دهد فیلمبرداری می کند و باقی ماجرا را می توانید خودتان حدس بزنید.
پس از گذشت چند روز زن کلاهبردار در یکی از قرارهایشان در همان رستوران(ق) یک سی دی را به فوتبالیست می دهد و ماجرا را می گوید.
زن خواسته هایش را چنین بیان می کند: "یا با من ازدواج می کنی یا ۵۰ میلیون پول نقد می دهی در غیر این صورت نسخه ای از این سی دی را در اختیار فدراسیون فوتبال قرار می دهم و..."
فوتبالیست جوان که حسابی رودست خورده بوده شرط ازدواج را رد می کند اما درباره شرط پول هم آن قدر اصرار و التماس می کند تا زن کلاهبردار به ۳۰ میلیون راضی می شود و فوتبالیست جوان داستان ما طی سه چک ۱۵،۱۰ و ۵ میلیون تومانی پول درخواستی زن کلاهبردار را می دهد تا معنی زرنگ بودن را بیشتر متوجه شود.
جریان این ماجرا بعدا در میان چند نفر از دوستان این فوتبالیست توسط خودش مطرح شد و دهان به دهان چرخید تا به ما رسید و ما هم برای شما نقلش کردیم.
گفتنی است تیم این فوتبالیست در لیگ یک فوتبال حضور داشت.
ادامه خبر...
علی دایی پس از تمرین امروز ۱۸ بازیکن خود را برای دیدار مقابل تراکتورسازی مشخص کرد.

به گزارش پلیس: متجاوز فراری پس از ربودن زوج جوان به همراه فرزند 2 ساله و مورد تجاوز وحشیانه قرار دادن آنان در شهر انکوریج واقع در آلاسکا دستگیر شد. جری اندروی 24 ساله که در بعضی موارد به عنوان راننده تاکسی قربانیان خود را پس از ربودن مورد تجاوز قرار می داد و در مواردی دیگر به صورت پنهانی به قصد تجاوز جنسی وارد منازل می شد، توسط پلیس شهر اینکوریج دستگیر شد.
وی در پرونده خود 23 مورد دخترربایی و 40 مورد تجاوز به عنف و 15 مورد قتل عمد در مدت 2 سال انجام داده درج شده است.
وی هنگامی که قربانیان خود را انتخاب می کرد در صورت متاهل بودن همسر قربانیش را می کشت.
وی هنگامی دستگیر شد که هنگام وارد شدن به منزلی برای پیش برد اهداف خود به صورت اتفاقی توجه پلیس گشت را به خود جلب می کند وی هنگام ورود متوجه درهای قفل می شود و مجبور به عبور از پنجره نیمه باز آشپزخانه برای داخل شدن می شود.
پس از مشاهده این صحنه توسط نیروهای پلیس و درخواست نیروهای کمکی خانه مذکور تحت محاصره پلیس می شود و درست هنگامی که وی با تهدید اسلحه قربانی اش را که زن جوان 20 ساله ای بود و او را وارد به انجام اعمال غیر اخلاقی می کرد با حضور پلیس دستگیر و قتل و تجاوز 2 ساله وی پایان یافت.
پس از منتشر شدن خبر دستگیری وی با حضور شاکیان جلسه دادگاه وی روز گذشته آغاز شد، در میان شاکیان وی زنان مسن 71 سال نیز وجود داشت.
پس از رای دادگاه و شهادت قربانیان متاهل مبنی بر کشته شدن همسرانشان به دست وی هیات منصفه جری اندرو را محکوم به اعدام نمودند.
منبع: سی ان ان