امین بالین، نویسنده: «حسن بهرامی رفتار با کلمه را میشناسد و میداند چگونه با آن بازی کند و حرفش را بزند و اعتراضش را بکند و حقایق موجود جامعه را ببیند و آنها را در پردهای از لفافه بیان کند و گاهی با آنها شوخی کند و همهچیز را به سخره بگیرد.
راوی در «تیراندازی طبق بخشنامه» با لحنی آرام و یکدست قصهاش را روایت میکند و گاهی با تعلیقهای دقیق و بهجا که میتواند ترسیم یک اقلیم خاص، رسوم تاریخی، باورهای مذهبی، بزرگان و مشاهیر ایران و جهان، تاثیرپذیری مستقیم و غیرمستقیم معیشت و روان اجتماعی یک مملکت، دستهای پشتِپرده، روابط سیاسی، اوضاع آشفتهی ادارات، شرایط استخدام و فضای درهمتنیدهی مجازی و حقیقی آدمها باشد. این تعلیقها مخاطب را با خود همراه و همراز میکند:
«زنان و مردانی که در قبال محبت به بچههای بیسرپرست از دولت حقوق میگرفتند، توفیری با کارگران اردوگاه کار اجباری نداشتند.»
این جملهی آغازین آنقدر کشش دارد که مخاطب از درِ ورودی با اشتیاق عبور کند و پا به جهانِ رمان بگذارد و درمییابد که راوی این اثر در یتیمخانه پرورش یافته و این یتیمخانه درواقع میتواند نماد و نشانهای باشد از یک سرزمین بحرانزده که ساکنانش به درجازدن و پسرفت و ازخودبیگانگی و دوگانگی تن دادهاند. پرداختن کاراکترهای رمان به مکاتبات بیهودهی اداری و اعتیاد آنها به فضای مجازی و گریز از واقعیتها میتواند این گمانهزنیها را قوت بخشد.
داستان از زاویهی دید اولشخص حکایت میشود و پیرنگ داستان بسته است.
«تیراندازی طبق بخشنامه» حکایت شخصی به نام تیرداد کوهستانی است که پدر و مادرش را در یک سانحهی رانندگی از دست داده و از بدو تولد در پرورشگاه بزرگ میشود و فضای تنگوتاریک پرورشگاه از او یک شخصیتی خیالپرداز و منزوی و مریض میسازد.
نویسنده وقتی کاربلد باشد، دور از سطحینگریها تاثیرپذیریهای روانیِ شخصیتها از محیط را اینگونه به نمایش میگذارد:
«دکتری که پوشکش را با اخموتَخم عوض کرده باشند، قطعاً از پس بیماریهای روانیاش برنمیآید. خلبانی که برای نوازشش تایم گرفتهاند، ابر و تونل برایش توفیری ندارد. به آسمان که بزند، انگار فرمان را گرفته که با کامیون بزند به ماتحت کوه.»
«حتی اگر نفسدرنفس یارت باشی، تنهایی دمارت را درمیآورَد. گاهی اوقات هیچ چیزی مثل اختلالات خفیف روانی نمیتواند به داد آدم برسد."
«روانپزشکم میگوید: «ربطی به دوربین و چشم و اینجور چیزها ندارد. به اینجا ربط دارد. اینجا.»
اشاره میکند به کلهاش:
«دوپامین. دوپامین.»
وقتی روانپزشکم این کلمهی هراسآور را تکرار میکند، انگار روزی هزار بار دوپایی میپرم روی مین و منفجر میشوم."
«بیماریهای روانی شبیه سردردهای مزمن نیستند که با نوافن و استامینوفن و شفافن و ژلوفن و ایبوپروفن و رهافن و مابقی فنها بتوان از آنها رها شد.
حتی کلرپرومازین و فلوفنازین و پرفنازین و تریفلوپرازین و تمام زینهای دنیا نمیتوانند این درماندهی وامانده را به آن زن برسانند که مدام میگفت: «نمیدانم، زین را بردارم یا نمدزین را.»
«تا چشم ازهم وا کردم، سوار اسبش شد و هیهاکنان به دوردستها گریخت و سقف آن گداخانه را روی سرم آوار کرد و آوارهی آراج شدم.
کدام روانپزشک و روانشناس و روانکاو میتواند سر از دالانهای ذهن تیرداد کوهستانی دربیاورَد؟»
تیرداد کوهستانی هرچیزی را که در واقعیت نمیتواند تغییر دهد، در خیال به جدال با آن برمیخیزد. شخصیت تیرداد میتواند نماد یک اجتماع باشد. اجتماعی که توان و ارادهی تغییر چیزی را ندارد و همهچیز را در خیال خود آرزو میکند و چون تغییری حاصل نمیشود، به زمین و زمان فحش میدهد و در توهمات خود دستوپا میزند.
تلخی و گزندگی و صراحت یکی از ویژگیهای برجستهی زبانی این رمان است که در جایجای آن آشکار است:
«کاش مُهر تمام ادارات را میگذاشتند توی مساجد که هر کس خودش بنویسد و خودش مُهر کند و خودش ببرد ادارهی کل مربوطه و حقوق و مزایای کارمندان شهرستانها را اضافه میکردند به یارانهها.»
«به نظرتان چرا یک دیکتاتور باید هشتادوچند سال زنده باشد و چهلوپنج سال حکومت کند و مردی مثل چهگوارا فقط سیونه سال روی این سیارهی نفرینی راه برود؟»
شخصیت مرکزی رمان تیرداد کوهستانی است که به استخدام ادارهی محیطزیست گچساران درآمده است و شخصیتهای فرعی عبارتاند از: ساغری، موسوی، سرابیان، شهاب، شمسایی، شیری، میری، شکوری، راننده، آبدارچی و ... که البته ساغری نسبت به سایر شخصیتها و حتی شخصیت مرکزی حضور پُررنگتری دارد و راوی مدام او را میستاید و تمام نقلقولها را از زبان او بیان میکند و مخاطب میتواند حدس بزند که احتمالاً ساغری همان نیمهی دیگر تیرداد کوهستانی است یا کسی است که تیرداد آرزو دارد، مثل او باشد.
از آنجا که این رمان یک موضوع و ایدهی کاملا بکر را دنبال میکند، دست نویسنده کاملا باز است تا بتواند بهخوبی از نمادهایی مثل چوپانگولزنک، پلنگ، خرس، روباه، کلاغ، سگ، گاو، غاز و ... استفاده کند:
«شهاب راست میگوید شهرداری زورش به گاوهای حاج غلام نمیرسد و بند کرده به غازهای این پیرزن.»
در اینجا «غاز پیرزن» و «گاو حاج غلام» هر دو نماد هستند و نویسنده به کاربردیترین شکل ممکن به مدیریت یک اداره اعتراض کرده است. گاو حاج غلام میتواند مثلا یک پتروشیمی خصوصی یا یک کارخانهی سیمان در طبیعت سقاوهی دنا باشد که هزاران هکتار از اراضی ملی مملکت را تصرف کرده و غاز پیرزن آن چندصد متر زمین کشاورزی است که محیطزیست برای آنکه ثابت کند که هست، بند کرده به آن و چپوراست برای کشاورزان پروندهسازی میکند.
«تیراندازی طبق بخشنامه» در فضایی کاملا گروتسک شکل گرفته است:
"دیروز ریشسفید پرزینآباد باتبر نشسته بود زیر سایهی یکی از انجیرها:
«هرکی تخم دارد، بیاید.»
ریشسفید پرچینآباد گفت: «تخممان کجا بود؟»
«وقتی نوافن را دادم دستش گفت: «ننه! قرص چهطور میداند، کجای آدم درد میکند؟»
«هر موجود زندهای را نخی نامرئی به دیگر موجودات گره میزند. زیستشناسان به این گرهها زنجیرهی حیات میگویند. نخی نامرئی از پشهکورهها به گَرگَراشکها و مارمولکها و از گَرگَراشکها و مارمولکها به مارها و از مارها به گرازها و از گرازها به شیرها کشیده شده. به قول ساغری: «دست بالای دست بسیار است.»
«دست پشهکوره بالای دست کیست؟»
نخ نامرئی پشهکوره به تمام موجودات گره خورده و چون زیردست ندارد، ناچاراً نیشش را فرومیکند به هر تنی و هر عنی.»
تسلط بهرامی بر متون کلاسیک به
نثرش حلاوتی شگفت بخشیده است:
«در روزگاران قدیم زنی آسیایی خم شد که کیسهی آردش را بردارد و غفلتاً بادی درکرد. آسیابان خندید که اگر با زن درنیامیزد، عِرضش ببرد.
عرض دارم به حضور مبارکتان، زن گفت: «ده شاهی بگیر و عِرضم مَبَر.»
آسیابان گفت: «لا.»
زن گفت: «تو را به قرآن! یک قران.»
آسیابان گفت: «نُچ.»
زن غرید که کیسه برگیرد و برود. آسیابان خم شد که کیسه از زن بستانَد و غفلتاً بادی درکرد.
زن گفت: «بادم بابت بادت.»
کیسه برگرفت و برفت و بدینسان بود که انسان از هر حکایتی نتیجهای اخلاقی برگرفت. "
"ناگهان از هیمنهی گفتار دُرفشانش اسب درجهیده و بادی درکرده و کاتب نگاشته:
«سنهی 403 ه. ق در روزگار امیرمحمود در ولایت غزنه در موکبی رخشان و متعالی از دهان میمون معاون والی حدیثی لایزالی ساطع شد بدین نمط که «کوزهگر از کوزهی شکسته آب میخورَد». فیالفور این حدیث بهضمیمهی باد مرکب همایونی بر پوست آهو به زر نگاشتیم و بههمراه ده پیک از پیکان همپیک به دربار امیرالمؤمنین گسیل داشتیمتا آیندگان از آن بیبهره نمانند.»
حسن بهرامی توانسته موضوع فضای مجازی را بهخوبی وارد داستان کند:
"پارگی واقعی را نمیشود با سوزن مجازی رفو کرد. می شود؟"
«گوشی را میگذارم روی ویبره. شهاب یکبند زنگ میزند. انگار پرندهای توی جیبم جان میکَنَد.»
«یکبار کنار غار درویش با گوشیام از یک پشهکوره که روی تپالهای نشسته بود، عکس گرفتم و گذاشتم توی پیجم. حدود سههزار لایک شد. یکی کامنت گذاشته بود:
"روی تپاله نشستهام؛ پس هستم.»
«شکارچیان توی تلگرام یه گروه به اسم آراج راه انداختهاند و شکاربانان را عضو کردند. شمارهها را از کجا گیر آوردهاند؟ شبها توی گروه به هم میپریم و روزها توی درهها و تنگهها و شیبها. شکاربانان قهرمانان مجازیاند و شکارچیان قهرمانان واقعی.»
«نت را روشن میکنم و میروم توی آراج. پنجاهوهفت عضو آنلایناند.
«کجایید نامردها؟»
در جوابم یک شکلک لایک میآید. شاید بیلاخ باشد. پنج بیلاخ میفرستم. شاید باور کند، لایکاند. یکی از شکارچیان ریپلای کرده و ده بیلاخ برایم فرستاده. شاید لایک باشند. نت قطع میشود.»
«قوچی چهار سال بو میکشد و میدود. توی بکگراند دنبهی میشی تکان میخورَد.
عمدا نوشتهام:
«پازن چهارسال.»
حدود سیهزارلایک شده. ملتی که توفیر قوچ و پازن را نمیدانند، به چه حقی چهارسالی یک بار نمایندهی مجلس و رئیسجمهور انتخاب میکنند؟"
«گوشیام را درمیآورم و نِت را روشن میکنم. توی تمام نقاط آراج به قول شمسایی: «بساط نِت اُکی شده». وقتی درخصوص «محمدبنموسی» از علامه ویکیپدیا میپرسم، «محمدبنموسی خوارزمی» با آن مندیل بزرگ خاکستری و چشمهای درشت و ریش سیاه و پُرپشت و عبای زرد توی صفحهی گوشیام پدیدار میشود. نِت را میبندم و گوشی را میگذارم توی جیبم و دوربین را میچرخانم سمت پرچینآباد و از بامی به بامی دیگر پیِ مجلس گُمشدهی خوارزمی میگردم.»
حسن بهرامی تمام سعیاش را کرده که اقیلم خاص خودش را به تصویر بکشد و در تصویرپردازی و فضاسازی موفق بوده است. بهرامی با تصاویرش دست مخاطب را میگیرد و غرق در فضا میکند:
«دوربین را میچرخانم سمت شکارچیان که از سینهی لخت تپه پایین میروند:
«یک، دو، سه، چهار ...»
منهای سگشان هفت نفرند. میزند به سرم که سگشان را جز خودشان حساب کنم اما وقتی زوم میکنم روی زبان آن موجود وفادار، حیفم میآید که به چنین محاسبهی جفاکارانهای تن بدهم."
«چرا دولت نمیداند که با استخدام هر نیروی ناحقی صدها نیروی تازهنفس از همین آبادیهای اطراف تفنگ برمیدارند و میزنند به کوه؟»
وضعیت نشر کتاب و ممیزی نیز از نگاه تیز نویسنده در امان نمیمانَد:
«تا دلت بخواهد نشر ریخته برای نشر لاطائلات.»
گاهی لابلای دیالوگ ها کلمههای اصیلی را میبینیم که مخاطب میتواند بدونِنیاز به پانویس به معنای آنها پی ببرد:
«تا ساغری گفت: «ساوا»، گفتم چه کلمه قشنگی!»
گفت: «یعنی کوچک. یعنی معصوم. یعنی شیرخواره.»
گاهی نویسنده یک سبک شعر یا آواز را به مخاطب معرفی میکند و با همان دقت و ظرافت آن را برایش معنی میکند:
«ساغری می زند زیر آواز
«او رهی که تو رَدی رازونه بکالُم
بو وَ رازونه بنُم نَری اَ خیالُم.»
ما که نمیدانیم چه میگوید فقط میدانیم که میخواند و چه زیبا میخواند!
میگوید: «فهمیدید؟»
من و سرابیان با هم میگوییم: «رازونه.»
ساغری میگوید: سوزناکترین و زیباترین و محبوبترین و معروفترین آواز لُرها. به قالب شعرش و آوازش میگویند یاریار.
» اخبار مرتبط:
» اشتراک گزاری خبر