ناگهان رقصید آتش در تمام زاگرس
سوخت گچساران و دهدشت و چرام زاگرس
باشت ایلی داشت ایلِ پُرچویلی داشت آه!
کو غرور باوی و کو احترام زاگرس؟
یال اسب آریوبرزن نمیپیچد به باد
ننگ اسکندرسند خورده به نام زاگرس
نقش بسته رد خون بر برف و باران پس چه شد
رد پای کبکهای خوشخرام زاگرس؟
لاشه روی لاشه افتاده میان دره¬ها
کس نمیکوبد به طبل انتقام زاگرس
تپهها جزغاله و کوه و کمر جزغالهتر
تلخ شد شبهای تابستان به کام زاگرس
«هر چه وَت گُهتم مَره گُهتی نیابو نیترم
نیترم نه! نیترم بوم و ککامه زاگرس»
قوچها خاکستر و بادام و بَن خاکسترند
کو بهار سر بلند و بادوام زاگرس؟
کی؟ کجا برنوبهکول از ناکجا پا میشوند
ساکنان مهربان و بامرام زاگرس؟
عاشقان! دستی بیفشانید و فریادی کنید
شاعران! شعری بگویید از قیام زاگرس
ای بلوطِ مانده تنها تا ابد در شعلهها
تا ابد تنهاییات تکیهکلام زاگرس
بیخیالِ نالههایت فیلممیگیرند و عکس
لشکر جیرهخورِ لقمه.حرام زاگرس
باغی از تاول شکفته روی دشت سینهات
پا شو ای اسطورهی گُلها امام زاگرس!
خندهات زخمی دلت زخمی صدایت زخمی است
التیام زخمهایت التیام زاگرس
باز کن البرز! باز آن چشمهای ناز را
تا ببینی پرچمت را روی بام زاگرس.
#حسن بهرامی
» اخبار مرتبط:
» اشتراک گزاری خبر