تابلوی فسفات چرام...*
یه تابلوی ساده که شاید برای خیلیا فقط یه اسم باشه، اما برای مردم این خاک یه درد عمیقه، یه حسرت قدیمی که تو دلش هزار قصه داره؛ قصهی معدنی که اسمش هم مثل خودش غریب مونده. *فسفات چرام*، گنج خوابیدهای که باید سالها پیش زندگی رو تو این خاک جاری میکرد، اما سرنوشتش فقط خاک خوردنه؛ انگار اسم *"چرام"* کافی بوده که از چشمها بیفته.
مطلبی که می خوانید از سری یادداشت های مخاطبین راک نیوز است و انتشار آن الزاما به معنی تایید تمام یا بخشی از آن نیست. می توانید با ارسال یادداشت خود، این مطلب را تأیید یا نقد کنید.
*روایتی از خاکی که زندگی را به تماشا نشسته است*
*تابلوی فسفات چرام...*
یه تابلوی ساده که شاید برای خیلیا فقط یه اسم باشه، اما برای مردم این خاک یه درد عمیقه، یه حسرت قدیمی که تو دلش هزار قصه داره؛ قصهی معدنی که اسمش هم مثل خودش غریب مونده. *فسفات چرام*، گنج خوابیدهای که باید سالها پیش زندگی رو تو این خاک جاری میکرد، اما سرنوشتش فقط خاک خوردنه؛ انگار اسم *"چرام"* کافی بوده که از چشمها بیفته.
گفتن از فسفات چرام تازه شروع ماجراست.
*بوکسیت سرفاریاب*، همون ثروت نابی که مستقیم از این خاک بار میزنن و راهی جاجرم میکنن؛ انگار اینجا فقط باید بدهکار باشه و بینصیب! ارزش افزوده؟ رونق؟ هیچکدومش اینجا معنا نداره، همین که اسمش مال اینجاست، کافی بوده تا ازش چیزی نصیب نشه.
حالا چشم بچرخونیم سمت آب؛ اینجا *مارون* در خروشه، مارون نماد سدهاییه که یکی پس از دیگری قد میکشن، اما سهم این مردم فقط نگاهه!
سهم این خاک از آب خودش، ممنوعه. انگار کهگیلویه رو بخوان فقط تماشاچی نگه دارن، حتی وقتی به آبهای خودش میرسه.
نفت و گاز؟ همون گنجی که یهچهارم ذخایر کشوره. هر روز از دل همین زمین استخراج میشه، اما کی دید که سهمی برای مردم اینجا بمونه؟ پای *مسئولیت اجتماعی* که وسط میاد، این خاک حتی به حساب نمیاد؛ سهمش گم میشه، یا اصلاً حساب نمیشه.
و بعد، نوبت جادههاست. *جادههای مرگ*، درههای تاریک زندگی، مسیری که هر سفری توش میتونه آخرین سفر باشه. اینجا جادهها بیشتر قصهاند تا راه؛ قصههایی که با خون، با کابوس، با داغ روایت میشن.
جادههایی که بیشتر از اینکه راه باشن، کابوسن! *هر پیچی یه توهین به زندگیه*، هر کیلومتری یه مرثیه برای جوونای این دیار.
و مگر درد این خاک فقط به سنگ و آب و نفت محدود میشه؟ سرمایههای انسانی ما چی؟ جوونایی که با هزار خون دل تحصیل میکنن، امید میکارن، اما هرجا میرن، اسم *"غیربومی"* بودنشون میشه طنابی به گردنشون. انگار باید هویت این خاک، یه زنجیر ابدی باشه برای بستن دستهاشون.
*انگار حمل کردن هویت این خاک، جرم باشه تو وطن خودشون!*
به این تابلو نگاه کن... این فقط یه تکه فلز کهنه نیست؛ یه نشونه از این همه داراییه که سالهاست زیر غبار بیتوجهی دفن شده. این خاک، این همه ثروت و ظرفیت داره. از *فسفات* و *بوکسیت* گرفته تا *نفت و گاز*، از زاگرس و بلوط تا دنا و مارون. اما چرا هنوز کهگیلویه اینقدر غریب مونده؟ چرا؟
این تابلو، صدای یه مظلومیت تاریخیست؛ مظلومیت یه سرزمین که دستش پر از گنج بوده و نگاهها ازش روی برگردونده. وقتشه این تابلو و این اسمهای خاکخورده رو دوباره بخونیم. وقتشه کهگیلویه رو دوباره بسازیم... وقتشه کهگیلویه رو دوباره زندگی کنیم... این حق مردمه...
سید حبیب نوری
ششم فروردین ماه یکهزار و چهارصد و چهار
» اخبار مرتبط:
» اشتراک گزاری خبر