|
چنديست که پيامکهايي به طنز درباره زنده ياد علي شريعتي دست به دست و گوشي به گوشي ميچرخد. بن مايههاي اين پيامکها به ريشخند گرفتن سخنان و روش سخن گويي آن بزرگوار به منظور کارپردازي سخنان طنزگونه است. چند صباحي پيش از اين مطالبي در اين باره در برخي روزنامهها به رشته تحرير درآمده و درازاي سر اين سخن برآنم داشته تارشته کلام را از منظر جامعه شناسي پي بگيرم. چنين گمان ميرود که کارپردازان اين پيامکهاي طنزآميز توطئه گراني نيستند که بر آن باشند تا دروغي بهم ببافند و تهمتي را بسازند تا هجمه اي تدارک ديده باشند و از آن به جان کلمات شريعتي بتازند تا از اين فرآيند توطئه، هتک حرمتي را طرح ريخته باشند. تصور توطئه هنگامي در ذهن نقش ميبندد که توان آسيب شناسي و تجزيه و تحليل پديدههاي اجتماعي را نداشته باشيم. در اين صورت با اعلام محکوميتي، کاري را که نميپسنديم زشت ميخوانيم و آنرا توطئهاي طراحي شده از سوي اين و آن اعلام ميکنيم و خاطر خود را از نقد و مسئوليت شناخت عوامل پديدآورنده يک پديده آسوده ميسازيم. بيهوده نيست که جامعه ما در بحران آسيب شناسي پديدههاي اجتماعي و ناکاميدر شناخت ريشه نازيباييها و ناکارآمدي در تنظيم رابطهاي از سر خردورزي براي حل معضلات قرار بگيرد. جاي شگفتي نيست اگر که راه حلهاي خشن و ناکارآ از پس اين فرآيند غير علمي رخ بنمايند. در اين راستاست که به گمان نويسنده اين مقال، پديده شوخيهاي پيامکي با دکتر شريعتي بي گمان ظرفيت آسيب شناسي و ريشهيابي و عامل سنجي را دارد. علي شريعتي همچون متني چندلايه و نمادين همواره در معرض تفسيري هرمنوتيکي قرار داشته است. هر کسي از ظن خود شد يار او. با اينهمه به نظر ميرسد که انبوهي از هيمنه کوه يخي شخصيت فکري او همچنان زير آب پنهان مانده است. البته در سه دهه گذشته بودهاند بسياري از افراد که هرکدام از ظن خود خصم او شدند و هرچه کم و کاستي در هرکجا ديدند به پاي او نوشتند و هر که را خواستند بکوبند، شريعتي را به نيابت از او برگزيدند و به هرچه خواستند بتازند او را بجاي ديگران آماج حملات خود قرار دادند و در برخي موارد براي کارهاي ناکرده و حرفهاي نازده و سخنان ناگفته و مواضع اعلام ناکرده محکومش کردند و گناه نابسامانيها را به گردنش انداختند، حتي اگر عقل سالم و تحليل گر و همه جانبه نگر هيچ نقشي براي او در آنچه که به آن متهم ميشود، نتواند قائل باشد. حتي اگر او پيرايه از دينورزي خرافي زدوده باشد. اين همان ويژگي غيرنقادانه و قضاوت تک بعدي و غيرمنصفانه و تعصب آلود سنت اتهام زني بجاي ارزيابي علميدر جامعه ماست که براي بررسي شخصيتها و ديدگاهها ميخواهد يا به تحسين مطلق راهي بيابد يا به نفي مطلق راه بگشايد. حاصل، نتايجي است که غيرعاقلان يا غيرمنصفان ميگيرند و بر پايه آن حکم صادر ميکنند. اما جنس شوخيهايي که با دکتر ميکنند از نوع جديدي است. شوخيها؛ معنازدايي ميکنند. پيامهاي شريعتي را به تمسخر ميگيرند. رويکرد جدي او را به زندگي ريشخند ميکنند. نظريات او را محتوازدايي ميکنند. اينها همه نشانيهاي پست مدرنيسم (فراتجددگرايي) است. رويکرد پسامدرنيستي است که معنازداست، تفسير محتواگرايانه از متن را برنميتابد و آن را تنها براي مخاطبان مستقيم و محدود متن قابل استفاده ميداند. متن را جسميمرده ميداند. براي آن محتوايي پويا و هميشه زنده درنظر نميگيرد. «چه گفتن» براي آن مهم نيست، بلکه اين «چگونه گفتن» است که مهم است. ساختارشکن است. هيچ پيامي را جدي نميگيرد. هيچ چارچوبي را به رسميت نميشناسد و آنرا نه مقدس ميداند و نه داراي معناي چندلايه. رويکرد فراتجددگرايي در متن فقط کلماتي ميبيند که از معنا تهي اند و اين خواننده است که به آنها معنا ميبخشد. شعر پست مدرنيستي دربرگيرنده کلمات بي ارتباطي است که در قالبي بي ساختار و ناموزون و بي وزن بسوي مخاطب پرتاب ميشود و اين مخاطب است که ميبايست از هنر معنابخشي به آن کلمات برخوردار باشد و نه شاعر. اين يعني شاعري وارونه! به همين خاطر است که کلمه از تقدس ميافتد و پيامهاي نغز اعتبار خود را از دست ميدهند و شوخي با کلمات آغاز ميشود. رويکرد فراتجددگرايي به راحتي آماده تخريب است. شالوده شکن است و ساختاري را به رسميت نميشناسد. تنظيم رابطه اش با جهان پيراموناش برپايه جديت و معناگرايي و درک محتوا نيست. اين گرايش، نظمي در هيچ چيز و هيچ کتاب و نوشتهاي شناسايي نميکند. حرمت به متن نمينهد. به مدرنيسم به همان اندازه ميتازد که به سنت، چراکه اين دو را دستگاههايي شالوده ساز ميبيند که آدميرا به رعايت چارچوبهايي فرا ميخوانند و سعادت او را در گرو دل دادن به همين ساختارهاي اخلاقي و ديني يا عقلاني و علمي ميدانند. شريعتي نيز چنين کرد. او با آشتي دادن دين و عقل، پلي زد ميان سنت و مدرنيته. او اگرچه نه در قالب سنت گنجيد و نه به تمامي دل نهاد در گرو مدرنيته، اما سوژه پرورده اي براي فراتجددگرايان ايراني است تا با شوخي کردن با او و با متنهاي بجا مانده از او، پروژه تخريب و شالوده شکني پسامدرنيستي اندکي از جوانان عزيز ايراني را با موفقيت در گسترهاي ملي کليد بزنند! اما چرا شريعتي انتخاب ميشود؟ البته شريعتي در اين ماجرا تنها نيست. متون عرفاني ما نيز از اين هجمه درامان نمانده اند. بايد گفت در جامعه اي که تهاجم به ساختارهاي اصلي پرهزينه است، شالودههاي بي خطر انتخاب ميشوند. ناکامي و ناتواني پست مدرنيسم ايراني در شناسايي مسوولانه شالودههاي اصلي بندي ساز يا دست کم پرخطر بودن هجمه و هجوم به چنين ساختارهايي سبب ميشود تا شريعتي يا متون عرفاني رايج براي نفي و تخريب برگزيده شوند. البته انتظار مسووليتشناسي از فراتجددگرايان در انتخاب اهداف تخريبي خود بيهوده است چراکه آنها بخاطر مباني فلسفي ديدگاههايشان قادر به اولويت بندي در فرآيند تخريب نيستند. آنها هرچه را که دم دستشان بيايد و برايشان هزينهاي نيز نداشته باشد تخريب ميکنند. براستي که آنها در اين کار هرج و مرج گرا (آنارشيست) هستند. رويکرد نفي محورانه آنها نسبت به همه چيز سبب شده تا پسامدرنيسم را همسايه ديوار به ديوار نهيليسم بدانند. بنابراين اي بسا اين انتظار نادرستي باشد که از فراتجددگرايي قوه تشخيص و مسووليتپذيري و اخلاق مداري طلب کنيم تا شالوده شکني را با ريشخندکني اشتباه نگيرد. اما پست مدرنيسم ايراني، پديده اي افسارگسيخته است و بيش از آنکه منتقد آزاديخواه مدرنيسم باشد، استهزاء کننده است و به همين خاطر تکليف او را بايد از رويکرد اصيل پست مدرنيسم جدا ساخت. پست مدرنيسم ايراني از پست مدرنيسم بودن فقط نفي تمسخرآميز را ياد گرفته است و توانايي نقد منصفانه و عاقلانه را نياموخته است. به همين خاطر بيشتر به نهيليسم غيرمسئولانه و آنارشيسم غيراخلاقي ماننده است تا به پست مدرنيسم. چون قدرتش در نفي است، توان به سخره گرفتن همه چيز را در خود ميبيند. عاقبت چنين تنظيم رابطه اي با محيط پيراموني؛ نوعي بي هويتي و جدي نگرفتن زندگي و در نهايت تخريب خود و محيط و زندگياش است. به قول اريک فروم، انسان يا رويکرد سازندگي در زندگي دارد يا رويکرد تخريبي و اگر نتواند زندگي را بسازد يا اميدي به ساختن آن نداشته باشد، آنرا و خود را تخريب ميکند. اين نظر، براستي رويکرد پست مدرنيستهاي ايراني را تأييد ميکند، منتها چنين آدمي صداي پاي اين تخريب را نميشنود و آنچنان خودش را ميميراند که از آن لذت هم ميبرد. رويکرد انبوه جوانان و نوجوانان و حتي کودکان جامعه به استفاده از قليان تا حد زيادي از اين قاعده پيروي ميکند. آدمها در چنين وضعيتي در پي آنند که خود را هر چه زودتر تمام کنند و چه وسيله اي بهتر از دود و دم که اين تخريب را براي آنها لذت بخش هم ميسازد! پست مدرنيست ايراني آنارشيستي نهيليستي، نسبت به هرچه دعوت به نيکي است، بدبين است. شکاکيت از عناصر اصلي هويت اوست. هرچيز که او را بسوي يک زندگي پرمحتوا و بامعنا دعوت کند نفي ميکند. اصلن هيچ چيز را جدي نميگيرد. در زندگي فردي بي مسووليتي و بي تکلفي را ايجاد ميکند. در زندگي دانشجويي؛ جدي نگرفتن درس و آنچه که از مدرس ميشنود را و در رفتار فردي هيچ قيد و بندي را در نظر نگرفتن. او خود را وارث شکستهاي تاريخي و افول آن پروژههاي فلسفي-اخلاقي-ديني-اجتماعي ميبيند که به او وعده آزادي و آبادي ميدادند. او يک بدبين تمام عيار است چرا که الگويش نسلي از والدين بدبين و سرخورده بوده است. پس به گونه اي پرورش يافته که پرورشي را برنتابد! او اي بسا شريعتي را نيز در اين وضعيتي که در آن قرار دارد، کم يا بيش مقصر بداند، چون سخنان او را گاه و بيگاه بر زبان کساني جاري ميبيند که عکس آنها عمل ميکنند. اما رويکرد پست مدرنيستي در زمانه اي در جامعه ايران ظهور کرده که هنوز دوران گذار از سنت به مدرنيته هم به انجام نرسيده است و در ارکان بالاي سياسي و لايههاي زيرين اجتماعي و مديريت خرد و کلان جامعه و فرهنگ هنوز متأثر از سنت هستيم. به همين خاطر اين رويکرد، ماهيتي تقليدي از غرب دارد و کپي برداري شده از بيرون است و زائده ايست بي هويت از مدل غربي خود بر پيکره اجتماع. درست همانگونه که مدرنيستهاي ما مقلد غرب بودند و از مدرنيسم، فقط اطوار ظاهرگرايانه و فرهنگ مصرف کالاهاي لوکس و سگ چراني و پيتزاخوري و مشروب خوردن اش را اخذ کردند و عقلانيت و مدارا با مخالف و حقوق بشر و قانونمداري و رعايت حقوق شهروندي و برسميت شناختن «ديگري» و مديريت عقلاني سازمان اجتماع را از آن نياموختند، از پست مدرنيسم نيز بجاي نقد عالمانه مدرنيسم و نفي عاقلانه سلطه نظام سرمايهداري، از نفي نهيليستي-آنارشيستي سرمايههاي انساني اين مرز پرخطر سر درآوردند. به همين خاطر است که اين جريان در ايران بي ريشه و بي اصل و نسب است و درنتيجه بيآينده و بي فرجام. با اين همه نبايد از نظر دور داشت که ظهور چنين جريانهاي نابهنجار اجتماعي نشاندهنده بيماريها و نارساييهايي است که در جامعه ما وجود دارند. گرايش به پوکي و پوچي در جامعه البته که جاي نگراني دارد. ميوه اين گرايش تخريب است، تخريب خود، معنا، زندگي و هرچه که به زيستن سازنده دعوت ميکند و تمسخر با هر فلسفه اي که در پشت خود داشته باشد، غيراخلاقي و ناپسند است. نابهنجاري رفتاري اين جماعت از آنجا آغاز ميشود که اين جريان، اخلاق را بندي ساز ميداند و از همين جاست که رفتاري غيرمسوولانه دارد. اگرچه ماشين تخريب اين دستگاه هيچ گرا جان کلام شريعتي را نشانه رفته، اما روح و جان دکتر چنان زلال است که اين هجمههاي از سر پوکي از دريابودنش نميکاهند و اگر زنده بود بجاي مقابله به مثل حقيرانه، مباحثه عالمانه را با آنها برميگزيد. او آنچنان بزرگوار است که ميتواند با اين تهاجمها همچون ساير اجحافها و تهمتها بر مدار تقوا مدارا کند و بر راه آنهايي که در دل تاريکيها چراغي ميجويند، همچنان نوري قابل اتکا بيفشاند. *جامعه شناس و مدرس دانشگاه |
» اخبار مرتبط:
» اشتراک گزاری خبر