اگراز من روانشناس بپرسند بدترين جامعه کدام است، مي گويم جامعه اي که آدم هاي آن اجازه ي طي کردن مقتضيات "مراحل رشد انساني" را نداشته باشند ؛ بچه، بچگي نکند؛ نوجوان نوجواني نکند، جوان جواني نکند، ميان سال ميان سالي نکند، سالمند، سالمندي نکند، زن زني نکند، دختر دختري نکند، پسر پسري نکند و ... . يک به هم ريختگي شديد در مراحل رشد انساني، که دليلش هر چيزي ميتواند باشد؛ مثلا تحميل يک الگوي تعريف شده از بالا (مثلا الگويي بر اساس مقتضيات سالخوردگي، يا ميان سالي؛ که تمام افراد بايد هم احوال و هم رفتار يک فرد سالخورده را داشته باشند) ،و يا فرهنگ حاکم بر خود جامعه که ربط وثيقي هم به نهاد سياست نداشته باشد.
در اين جامعه است که آدمي مثلا به پنجاه سالگي (يعني ميان سالي) مي رسد و به جاي اينکه درگير مقتضيات آن باشد (مثل پختگي عقلي، تربيت نسل، انتقال تجربه، درو کردن محصول عمر پنجاه ساله، و ...) تمام ذهنش درگير مسايل عاشقانه يا ناکامي هاي جنسي مي شود، چراکه اين چيزها در مرحله ي رشدي خودش برايش حل نشده است.
سريال ميوه ي ممنوعه را يادتان هست؟ يک صحنه اش فوق العاده بود. وقتي که علي نصيريان (پيرمرد عاشق گشته به معشوقه ي جوان؛ هانيه توسلي) پنجره ي اتاقش را که باز مي کند، نمايي از شهر تهران نمايش داده مي شود و اين جمله را مي گويد:
"اين چه شهريه که عاشقش يه پير مردِ هفتاد ساله است"
محسن زندی/روانشناس
برگرفته از صفحه شخصی "زینب آدیش" درشبکه اجتماعی
» اخبار مرتبط:
» اشتراک گزاری خبر